زونكن دیجیتال
بازخوانی ادبیات انقلاب یك ضرورت است.
درباره وبلاگ


با سلام از اینکه وبلاگ منو قابل دونستی و به اون سر زدی ممنونم امیدوارم بتونم توی وبلاگ با مطالبی که می نویسم نظرتو جلب کنم.آخه هدف من اینه که توی این وبلاگ به صورت منطقی و مستدل راجع به موضوعات مهم بحث و گفتگو داشته باشم.من یک طلبه هستم و افتخارم اینه که نوکری امام زمان(عج) را می کنم.

مدیر وبلاگ : . .
نویسندگان

به نام خدا

یه روز داشتم توی اینترنت می گشتم و وبلاگها رو نگاه می کردم که در وبلاگ «نگاه مثبت» به این مطلب زیبا برخوردم و خیلی لذت بردم به همین خاطر برای شما دوستان عزیزم اون رو نقل می کنم.

داستان خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.


و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...



نوع مطلب :
برچسب ها : قهر با خدا، مار، محبت، دشمنی، ملائک، خدا و رحمت، گنجشک،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 11:49 ق.ظ
سلام خیلی زیبا وتاثیر گذار بود کاش خدا علت براورده نشدن حاجات ما رو هم همین جا میگفت که اینقدر باعث کفر گویی ما نمیشد دوست عزیز با پست زراره بن اعین به روزم خوشحال میشم سربزنید
یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 11:09 ق.ظ
سلام
از داستان جالبت ممنونم به وبلاگ من هم یه سری بزن:آخه تازه راه اندازی شده
شنبه 24 اردیبهشت 1390 11:01 ق.ظ
سلام
به نظر این داستان قابل تطابق با مسائل روز کشور هم هست. یعنی اتفاقاتی که اخیرا اتفاق افتاده درسته که ناراحت کننده است ولی نشون میده که حکمتی در آنها نهفته است که از عبرت بگیرم خیلی برامون مفیده.
شنبه 24 اردیبهشت 1390 11:00 ق.ظ
سلام
من دوباره اومدم، خیلی داستان جالبی بود، خوندن مطالب وبلاگ شما منو قلقلک میده که یه وبلاگ با موضوعاتی مثل موضوع این پستتون راه بندازم، نظر شما چیه؟
شنبه 24 اردیبهشت 1390 10:59 ق.ظ
سلام
جالبه یعنی اتفاقی که برای ما می افتد حتماً حکمت و مصلحتی در پشت آن نهفته است.
عبرت آمیز بود.
شنبه 24 اردیبهشت 1390 10:57 ق.ظ
سلام
داستان جالبی بود، البته آنرا قبلا خوانده بودم ولی در وبلاگی با موضوع وبلاگ شما یک زاویه دید دیگری را نسبت به این موضوع برایم باز کرد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی