زونكن دیجیتال
بازخوانی ادبیات انقلاب یك ضرورت است.
درباره وبلاگ


با سلام از اینکه وبلاگ منو قابل دونستی و به اون سر زدی ممنونم امیدوارم بتونم توی وبلاگ با مطالبی که می نویسم نظرتو جلب کنم.آخه هدف من اینه که توی این وبلاگ به صورت منطقی و مستدل راجع به موضوعات مهم بحث و گفتگو داشته باشم.من یک طلبه هستم و افتخارم اینه که نوکری امام زمان(عج) را می کنم.

مدیر وبلاگ : . .
نویسندگان

شهادتین می گفتم و دلم به حال دو کودک عزیزم می سوخت که چگونه در آتش قهر وهابیت متعصب و منافقین کور چه مظلومانه و بی گناه در حال سوختن بودند، صدای فریاد آنها مرا از خود بیخود کرد دیگر تاب نداشتم که ناگهان آتش سرد شد، انگار آبی سرد بر آن آتش ریخته باشند، اما همچنان احساس سوزش را در صورت و دستهایم داشتم، چشمانم را باز کردم اولین صحنه ای که دیدم چشم خون آلود همسرم بود، نگاهی دیگر به این سو دو کودک بیگناهم درکنارم روی صندلی افتاده بودند و گریه می کردند، امیرعلی چشمانش را بسته بود، کمی خون به سر و صورتش ریخته بود، محمد سبحان گریه می کرد و موهایش سوخته بودند، همه شیشه های اتوبوس پودر شده بودند، صدای شلیک گلوله همه را وحشت زده کرده بود و محافظین امنیتی به ما اجازه خروج از اتوبوس منفجر شده را نمی دادند، خدای من چه اتفاقی قرار است برای ما بیفتد، یعنی این لحظات آخری است که در این دنیای فانی زندگی می کنیم هر لحظه اتوبوس بر اثر اصابت گلوله تکانها شدیدی می خورد پس از گذشت چند لحظه ناگهان اتوبوس از قسمت عقب آتش گرفت، انگار کسی یا کسانی باک اتوبوس را هدف قرار داده بودند و به همین علت اتوبوس آتش گرفت از یک سو نیروهای امنیتی (محافظ) ما را به ماندن در اتوبوس دعوت می کردند تا مبادا هدف تیراندازی تروریستی قرار بگیریم از سوی دیگر مردم هراسان از آتش مهیبی که اتوبوس را فراگرفته بود مشتاق بیرون رفتن بودند دیگر ماندن در اتوبوس ممکن  نبود، امیرعلی را که همچنان چشمانش را بسته  و حسابی ترسیده بود و هیچ کاری نمی کرد(حتی گریه) در آغوش همسرم گذاشتم و گفتم سریع بیرون بیایید و من هم محمد سبحان را در آغوش گرفتم درب اتوبوس قفل شده بود و جنازه پسر راننده که شهیده شده بود راه عبور را سد کرده بود در همین چند صدم ثانیه تنها راه بیرون رفتن از اتوبوس را پریدن از شیشه جلویی اتوبوس دیدم پس از روی داشبورت به بیرون پریدم به علت ارتفاع زیاد بعد از اینکه به زمین اصابت کردم نزدیک بود محمدسبحان از بغلم روی زمین بخورد اما بوسیله زانو زدن روی زمین و حایل کردن دست راستم از این اتفاق جلوگیری کردم ولی در اثر برخورد به زمین به شدت مجروح شدم هنوز چند قدمی دور نشده بودم که ناگهان دیدم اتوبوس در زبانه های آتش می سوزد، وای خدای من یعنی همسرم! پسر عزیزم! خواهرم و دوستانم! آنها هنوز در اتوبوس ....! قلبم می خواست سینه را بشکافد و از سینه بیرون بزند فریاد زدم امیرعلی، امیرعلی.......... هیاهو امانمان را بریده بود، خدای من پسرم، همسرم، خواهرم عده ای فریاد می زدند انگار کسی در اتوبوس جامانده است و در آتش می سوزد. روحم داشت کالبد خاکی را ترک می گفت که ناگهان صدای هراسان همسر و خواهرم را در کنارم احساس کردم، انگار که زانوانم دوباره قوت گرفته باشند دیدم که همه سالمند، چنین چیزی را فقط یک معجزه می توان نامید زیرا من اولین نفری بودم که از اتوبوس بیرون پریدم و هنوز به جای امنی نرسیده بود که اتوبوس آتش گرفت ولی با این وجود در آن فرصت کم چه چیزی جز معجزه اهل بیت عصمت و طهارت می تواند آن همه زن و بچه و پیرزن و پیرمرد زائر را از اتوبوس دربسته خارج کند، همه یا حسین می گفتند و گریه می کردیم، شیعیان منطقه که به شدت گریه می کردند بر روی دست و پای سوخته ما آب میریختند و با ما همدردی می کردند، در این لحظات بود که به یاد صحنه های کربلا افتادم وقتیکه کسی نبود تا آبی بر دست و پای سوخته زن و بچه اهل بیت امام حسین علیه السلام بریزد، کسی نبود تا با آنها همدردی کند و بر مصیبت وارده بر آنها گریه کند، ما پا برهنه شده بودیم همانند اهل بیت امام حسین که در صحرای داغ کربلا پا برهنه راه می رفتند، اما آن کجا و این کجا!! همه این اتفاقات به اندازه ذره ای از بلاها و مصیبات کرب و بلا که بر سر اهل بیت امامت وارد شده بود نیست، حال خوشی داشتیم، احساس می کردیم که خیلی به امام حسین و حادثه آن روز در کربلا یعنی حادثه عاشورا نزدیک شده ایم و انگار ذره ای از معنای کربلا را در کام ما ریخته باشند، با اینکه دیدن حالت نگران و ترسان زائران و همسر و فرزندانم بسیار زجر آور بود اما اصلا ناراحت نبودم و این را به فال نیک می گرفتم، ماشین های اتش نشانی و آمبولانس ها خیلی زود رسیدند ما سوار اولین آمبولانس شدیم و به سمت بیمارستان بغدادیه که در همان نزدیکی بود حرکت کردیم وقتی از کنار اتوبوس آتش گرفته عبور می کردیم متوجه شدم که هیچ چیزی از اتوبوس باقی نمانده است و  فقط آهن پاره های آن باقی مانده بود.

همه منطقه توسط نیروهای امنیتی عراق محاصره شده بود به طوری که برای رسیدن به بیمارستان از 10 لایه امنیتی که ایجاد شده بود عبور کردیم، همسرم و پسر دلبندم امیرعلی را روی یکی از تختهای بیمارستان گذاشتم و خواهرم و محمدسبحان را به سمت صندلیهایی که در بیمارستان بودند بردم جراحتهای خودم، محمد سبحان و خواهم کمتر بود، در این حال و هوا، حتی برای یک لحظه هم چشمانم از باریدن نمی ایستاد، نه به این خاطر که زخمی شده بودیم بلکه به این خاطر که اصلا تصور چنین حادثه ای را هم نداشتم ..... بمبی در دو یا سه متری من و خانواده ام منفجر شود و به لطف امام حسین علیه السلام و علمدار رشیدش هنوز ما .......الحمدلله، شکراً لله.... حاج علی گودرزی هم به همراه خانواده وارد بیمارستان شدند، همسر او نیز از ناحیه چشم آسیب دیده بود ولی به حمد الله نه خودش و نه دختر کوچکش هیچ آسیبی ندیده بودند.

تا چند دقیقه قبل همه در آرزوی زیارت قبر عزیز زهرا لحظه شماری می کردیم و حالا روی تخت بیمارستان با توسل و استمداد از او گریان بودیم، با اینکه به کربلا نرسیده بودیم اما دلمان کربلایی شده بود خودبخود اشکهایمان سرازیر بود، زخمیها یکی پس از دیگری به بیمارستان میرسیدند، و همه نگران امیرعلی بودند، امیرعلی اجازه نمی داد کسی چشمانش ر ا باز کند و معاینه کند، پلک چشم همسرم را به بدترین شکل ممکن بخیه زدند و سپس ما را به سالنی دیگر هدایت کردند تا استراحت کنیم، کمی آب میوه،آب و لباس و دمپایی پلاستیکی ... دسته دسته مأمورین امنیتی با لباسهای مختلف برای بازدید و تهیه گزارش می آمدند و تنها تقاضای ما رسیدگی پزشکی و تخصصی به وضع چشمان مجروحین بود، پس از ساعتی به ما اعلام کردند که قصد دارند ما را به کاظمین منتقل کنند زیرا این بیمارستان پزشک متخصص و تجهیزات کافی برای مداوا ندارد، لذا ما را سوار یکی از ماشین های امنیتی کربلا کردند که به سمت کاظمین حرکت دهند اما.............



نوع مطلب :
برچسب ها : کربلا، اتوبوس سوخته، آمبولانس، نیروهای امنیتی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 28 شهریور 1396 05:02 ق.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my
own blog and was wondering what all is required to get setup?
I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very web smart so I'm not 100% positive.
Any recommendations or advice would be greatly appreciated.
Many thanks
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:12 ب.ظ
Excellent post. I was checking constantly this weblog
and I am inspired! Extremely helpful information specifically the
ultimate part :) I deal with such info much. I was looking for this
particular information for a long time. Thank you and good luck.
جمعه 20 مرداد 1396 10:40 ب.ظ
hello!,I really like your writing so much!
proportion we communicate more about your article
on AOL? I need an expert on this house to resolve my
problem. May be that's you! Taking a look forward to see you.
شنبه 14 مرداد 1396 10:00 ق.ظ
Hi there! Would you mind if I share your blog with my myspace group?
There's a lot of people that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Many thanks
یکشنبه 4 تیر 1396 08:55 ب.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در آغاز
آیا نه کار بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.

جایی درون پاراگراف شما موفق به
من مؤمن اما تنها برای while. من هنوز کردم مشکل خود
را با جهش در منطق و شما ممکن است را خوب به پر همه کسانی شکاف.
در این رویداد شما که می توانید
انجام من می قطعا تا پایان در گم.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:53 ب.ظ
Hello, I read your blogs daily. Your writing style is awesome, keep up the
good work!
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:51 ق.ظ
Hi would you mind letting me know which hosting company
you're utilizing? I've loaded your blog in 3 completely different browsers and I must say this blog loads a lot faster then most.
Can you suggest a good hosting provider at a fair price?
Thanks a lot, I appreciate it!
چهارشنبه 6 بهمن 1389 10:48 ق.ظ
راستی زیارتتون قبول
چهارشنبه 6 بهمن 1389 10:47 ق.ظ
سلام
تا یک هفته ی دیگه عازم کربلاییم
عین شما با خانواده و بچه ها و مادر و مادرشوهر و خاله و خواهر شوهر ...

این روزها توی تلویزیون چند بمب گزاری و عملیات انتحاری رو توی عراق نشون داده و زائرای کشته شده ی ایرانی رو ...

خیلی ها برامون نگرانن
من نمیشه گفت نگران نیستم ولی منم میگم در باغ شهادت باز بازست ...

مطلب تونو که خوندم هم اشک ریختم هم براتون خوشحال شدم و هم نگران تر ...

مهم رفتن من نیست ولی اگه بلایی سر بچه هام بیاد چی ؟

خیلی سخته ! من دل ندارم بچه امو غرق خون و بی روح ببینم خدایا منو این جوری امتحان نکن .....
دوشنبه 26 مهر 1389 09:32 ق.ظ
سلام علیکم
مطلب جدیدتون ( قلب عالم در تسخیر سید و سالار ایران ) واقعا عالی بود و خیلی به دلم نشست .
آنچه هم از دل برآید لاجرم بر دل نشیند آقا روحی له الفداه دار و ندار شیعیان عالمه ...
التماس دعا
پنجشنبه 22 مهر 1389 10:35 ب.ظ
ای کاش همه می دانستند دنیایی که در آن حجت خدا نباشد جهنمی بیش نیست.
جهنمی که اگر نیک بنگری زبانه های آتش آن را خواهی دید.
آری ای دوست ! تا زمانی که بهشت ظهور نکرده است من و تو مقیم جهنمیم...


سلام برادر بزرگوار از اینكه می بینم سلامتید و دوباره مشغول نوشتن خیلی خوشحالم و برایتان آرزوی سلامتی دارم. در پناه مادر سادات بمانید
شنبه 17 مهر 1389 05:07 ب.ظ
سلام
میلاد پربرکت فاطمه معصومه سلام الله علیها بر شما وهمه محبان اهل بیت مبارک باد وهمچنین روز دختر بر دختران ایران زمین
انشا الله که با الگو گرفتن از حضرت معصومه دختر نمونه عالم دختران شیعه نمونه های عالم باشند که هستند
پنجشنبه 15 مهر 1389 04:38 ب.ظ
سلام بر دلهایی که در کلاس درس انتظار حتی جمعه ایی را غیبت نکرده اند...
یادتان باشد تا خدا هست میتوان شهید شد ...
عجل علی ظهورک...
اللهم احفظ قائدنا الامام الخامه ای..
التماس دعای فرج وشهادت...
چهارشنبه 14 مهر 1389 02:24 ب.ظ
سلام
خیلی عالی بود
یا علی
دوشنبه 12 مهر 1389 07:45 ب.ظ
از اینکه بخیر گذشته خیلی خیلی خوشحالم امیدوارم برای هیچ کس پیش نیاد
موفق باشی
دوشنبه 12 مهر 1389 02:20 ب.ظ
سلام به مدینه
به حضرت محمد(ص)
به بقیع
به ارمگاه بقیع
به گلهای فاطمه س

سلام به افتاب بقیع
سلام به اقا امام محمد صادق(ع) پدرش ، جدش وعمویش(ع)

سلام به ال محمد

وتسلیتم به اقا صاحب عصر و الزمان مهدی موعود(ع)
و شیعان مکتب جعفری

و سلامی از سر ارادت به شما بزرگوار

از مطلب حاضر و مطالب پرمحتوای جا مانده استفاده کردم
پاینده باشید
التماس دعا
دوشنبه 12 مهر 1389 01:07 ب.ظ
سلام دوست

شهادت مظلومانه ی امام صادق"ع" رو بهتون تسلیت می گم.

زیارتتون قبول !

التماس دعا [بدرود]
یکشنبه 11 مهر 1389 11:26 ب.ظ
ببخشید من وقت نکردم متن شما رو بخونم اما فکر میکنم کربلا رفتن ارزش خون آدمی رو نداره
امام حسین اگر می توانست جلو کشته شدن زائران خود را می گرفت این کربلا منو یاد بت بزرگ تبر به دست در ماجرای حضرت ابراهیم می اندازد
نظرات رو که خوندم مثل اینکه اتفاق بدی رخ داده که امیدوارم حل بشه
موف باشید
مجید با سلام
دوست خوبم امین همه انسانها از روز نخست تا روز قیامت را به بلای کربلا می ازمایند، تا سیه روی شود هر که در او غش باشد، با این تفسیر حضرتعالی این تصور برای مخاطب پیش میاید که مردم بی وفای کوفه که به دنبال زنده ماندن امام خویش را تنها گذاشتند و بعد هم در شهادت او شرکت کردند انسانهای متمدنی هستند در حالی که هیچ انسان عاقلی این را نمی گوید.
در ضمن امام حسین می توانست، و گرفت، زیرا معلوم نبود که دشمن چه نقشه ای ریخته بود، بعدها فهمیدم که آنها قصد داشتند که وقتی ما از اتوبوس بیرون آمدیم همه را با گلوله به شهادت برسانند.
از ابراز همدردی شما هم ممنون هستم
یکشنبه 11 مهر 1389 10:52 ق.ظ
سلام دوست گرامی
ممنون از لطف و تشریف فرماییتون
واقعا حه صحنه های درد ناکی را پشت سر گذاشتید شاید امام حسین(ع) نظر و عنایتی خاص بر شما دارد که دچار چنین حادثه ای در راه کربلا شدید.
پس حضرت زینب(س) در روز عاشورا چه کرد؟؟؟؟!!!!!!!
شهادت امام جعفر صادق (ع) را به همه ی شیعیان آن حضرت تسلیت عرض میکنم.
دکتر شریعتی: " فقر , شب را بی غذا سر کردن نیست فقر , روز را بی اندیشه سر کردن است...
( برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش شاید خوشبختی منتظر خندیدن توست. )
دعا برای فرج آقا امام زمان(عج) فراموش نشود.ممنونم

مجید با سلام
کاملا درست است، ممنون از ابراز لطفتون
یکشنبه 11 مهر 1389 10:07 ق.ظ
باسلام
زیاریتان قبول با احترام لینک شدید
دعا کنید قسمت من هم بشود دیدار ارباب با وفا
مجید علیک السلام
ممنون از نظر لطفتون شما هم لینک شدید، اللهم الرزقنا توفیق زیارت الحسین علیه السلام
یکشنبه 11 مهر 1389 12:25 ق.ظ
سلام

خاطره خیلی خوبی بود.

همیشه بهترین خاطره های انسان سخت ترین ایام زندگی او هستند.

امیدوارم خداوند نگهدار شما باشد.

شنبه 10 مهر 1389 07:30 ب.ظ
سلام.بزرگوار از دیر باز کربلا رفتن با مشقت همراه بوده .نامش روشه کربلا.
اینجا کربلاست محل بلاها.هرکس دل دارد وارد شود.
کربلا بی بلا معنا ندارد.
شهید آوینی می فرمودند هرکس میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند .کربلا دل میخواهد.کربلا خون می خواهد
شنبه 10 مهر 1389 07:24 ب.ظ
شنبه 10 مهر 1389 04:21 ب.ظ
سلام قشنگ بود ولی ای کاش منبع درست و حسابی هم داشت
در هر حال با اجازه تو وبلاگ ادواردو کارش کردم
مجید سلام منبعش همین وبلاگ است
شنبه 10 مهر 1389 02:06 ب.ظ
حادثه دردناکی بود. کی اتفاق افتاد. آرزوی سلامتی برای همه زائران کربلای معلی
عطر ریحان
مجید ممنون از لطفتون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی